فضاهای تاریک روی نقشه


آنچه از امشب شما را آزار می دهد. اگر تلفن خود را برداشته بودی چه می کردی؟ اگر به پیاده روهای اطراف ساختمان خود بچسبید ، از نور آبی روشن فن آوری دور بمانید چه می شود؟ اما اکنون شما آن را متفاوت می بینید. حالا امشب چیزی است که آنها نمی توانند از شما بگیرند. خوشحالید که حتی یک حافظه مهم دارید که آنها از آن اطلاع ندارند. اگر بتوانند شما را به فکر بیندازند ، آنها می توانند آن را عصبی از بین ببرند ، اما در حال حاضر هنوز هنر در علم استخراج حافظه وجود دارد. یک روز مطمئن هستید که آنها قادر خواهند بود کل زندگی شما را در زمانی که چشمک می زند اسکن کنند ، اما در حال حاضر ، اگر آنها نمی دانند چیزی برای استخراج وجود دارد – اگر آنها نمی دانند به دنبال چه چیزی باشند – نمی توانند پیدا کردن.

به محض ورود به پارک ، خیلی مراقب کجا نبودید. آشنایی با مکان در طول روز – پیک نیک ، آفتاب گرفتن ، سرگرمی با هم اتاقی و سگش – ایجاد امنیت کاذب کرده بود. به نظر می رسید که در پایان همه مسیرها به همان زمین فوتبال پایین می رود. و در تاریکی ، اعماق سایه ها ، نسخه های گاه به گاه از مهتاب که در میان برگ ها سوراخ می شود چیزی وسوسه انگیز وجود داشت. شما مسیری را انتخاب کردید که کمی بزرگتر از گوزن باشد ، پیروی از هوی و هوس او را دنبال می کنید ، و در مورد آنچه دوست پسر مهم به نظر می رسد فکر می کنید و فکر می کنید. شما می دانستید که چگونه بگویید ، “من فکر می کنم باید از هم جدا شویم” ، اما او مطمئناً می پرسید که چرا و چرا پاسخ دادن سخت تر بود ، حداقل اگر نمی خواستید به او صدمه بزنید. و تو نکردی شما می دانستید که بخشی از آن در طول زندگی قدیمی که با آن ساخته اید متصل است: بسته بندی در همان میله های شلوغ هر آخر هفته با همان دوستانی که از سال اول تحصیل در دانشگاه داشتید ، خرده فروشی کار می کرد در حالی که با خونسردی درخواست موقعیت از یک مدیر برند و او را تشویق به انجام همان کار می کند. اگر مجرد باشید یا با شخص دیگری همه اینها به نوعی قابل حل تر باشد.

سرانجام فهمیدید که مدت طولانی پیاده روی کرده اید ، زمین فوتبال هیچ کجا دیده نمی شود ، و مطمئن نیستید کجا هستید. در اینجا جنگل ضخیم بود ، مسیر بیش از حد رشد می کرد ، و شما با انعکاس به تلفن می رسیدید و مجبور نبودید وقتی صدای گریه را شنیدید ، کمی روشنایی مسیر را روشن کنید.

قبل از اینکه ناگهان فوران کند ، صدا بلندتر و دوباره ساکت شد. زنی نه چندان دور ، با هق هق گریه ، با صدای کمتری آراسته شده است. لحظه ای بعد دیدید که پرتوهای چراغ قوه به سمت شما نشانه می روند ، و بدون اینکه حتی فکر کند ، بی صدا از مسیر خارج شد ، و به درون انبوهی از بوته های درهم پیچیده قرار گرفت و روی زمین خم شد. بین برگ ها که با نظاره گر می بینید ، مردی را می بینید که دست زنی را که گریه می کند ، می لرزاند ، مرد دیگری پشت سرش دزدکی می رود و از شیب دار بودن مسیر شکایت می کند. هر از گاهی مردی که دست آن زن را گرفته بود به او می گفت که ساکت بماند ، یا او را به جلو بکشد یا به دوستش بی سر و صدا بگوید. فاصله این سه نفر فقط 50 فوت بود ، سپس 20 ، و سپس مرد دوم چراغ قوه خود را چرخاند تا چهره زن را بگیرد. چشم سیاه شده اش دیده می شد ، لب هایش متورم و به دندان شکسته شده بود و خون روی چانه اش می چکید. در چشمانش را ناامید می کند ، انگار که به دنبال فرار است. در لحظه دوم ، وقتی نور از روی صورتش عبور می کرد ، چشمانش را به سمت تابش خیره کننده فشار داد و تو هم همین طور ، لحظه ای بعد ، هرچند که نور به تو نرسیده بود. شما دوباره آنها را باز نکرده اید. تصور کنید که چشمان شما در زیر نور چراغ قوه می درخشد و شما را به بیرون تحویل می دهد. زن گفت: “ببخشید ، ببخشید” و مرد دوم گفت: “احتمالاً به زودی خیلی غمگین تر خواهد شد.”

باید کاری بکنم، فکر کردی ، اما در بدن خودت حتی بیشتر جمع شدی و دعا کردی ، زیرا چگونه آنها دیگر تو را نمی بینند ، چگونه تو را نمی بینند؟ به جز البته آنها حتی نمی دانستند که به دنبال شما هستند. و بعد گریه آرامتر شد و صداها در سکوت ناپدید شدند و سرانجام تو غرش کردی. شما به مسیر برگشتید و تقریباً روی پاهای باریک خود فرو ریختید ، 10 پا لنگ لنگان جلو رفتید و متوجه شدید که مسیر شما به یک مسیر کوچک دیگر متصل است ، همان راهی که آنها طی کرده بودند. شما برای لحظه ای در فضای تاریک روی نقشه ایستاده اید و به زن و چشمان وحشت زده اش فکر می کنید.

شما می دانید که سریعترین راه خانه بالا است ، مسیری که زنان و مردان طی کردند ، اما شما پایین رفتید ، به یک شاخه از مسیر برگشتید ، و سپس به شاخه دیگر ، همیشه به دنبال شیب دارترین راه پایین ، تا اینکه بالاخره از درختان بیرون آمدید و آنجا زمین فوتبال بود. از آنجا که راه را می دانستید ، می توانستید از پارک خارج شوید و به خیابان های روشن بروید ، به جای مسیر اصلی ، ساعت اضافی که هر دقیقه برای شما هزینه خواهد داشت. با بتون به خانه رفتید و شب از هر صدایی بدن می لرزید.


منبع: unbox-khabar.ir

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>